شوشوله کارآمد

بچه که بودم با کانون سرد خانواده ذارت و ذورت می رفتیم شمال. از دید من شمال همون لب دریا بود. کل مسیر شاش داشتم و گلاب به دیوارتون می شاشیدم به تک تک امام زاده های اطراف جاده. آرزوم این بود که تو راه خوابم ببره و بیدار بشم ببینم رسیدیم شمال. ضِرتی می رفتیم لب دریا. بابام دورم حوله می گرفت که مایو بپوشم. ترس داشتم که نکنه بابام سرم کلاه بزاره و منو نگاه کنه. واسه همین همیشه تو چشماش خیره میشدم و شرتمو از پام در میاوردم. این نگاه از عمیق ترین نگاه های بین منو بابام بود.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

زن برادر .vs برادر شوهر

از بعد تصادفم استفاده از وسایل حمل نقل نسبتا عمومی ارتباطم با آدما چند برابر شده. به یه پیکانِ لکندی گفتم میدون صادقیه؟؟ گفت بیا بالا. ماشین خالی از هرگونه مسافر بود. سوار که شدم گفت صادقیه کجاس؟! یه نگاهی بهش کردم. گفتم همینو مستقیم برو. گفت من تازه اومدم این سمت، زیاد بلد نیستم. حدود سی سالش بود. پوستش سوخته بود و روی دستش خالکوبی داشت. گفت تهران پارس زنگی میکردم. یه کار گرفتم این حوالی، خونه زندگی رو آوردم اینجا. همینطور که با گوشیم ور میرفتم پرسیدم چی کاره ای؟ گفت اسکلت ساختمون میزنم. گفتم حالا تهران پارس بهتر بود یا این جاها؟ گفت تهران پارس. گفتم آره دیگه عادت کرده بودی.. گفت نه، اونجا بهم راحت خونه دادن اینجا نمیدن. آخه ما هفت نفریم. پنج تا بچه دارم. یه زیر زمین بهم دادن. بیست و پنج ملیون ماهی سیصد و پنجاه. گفتم آخه تو پنج تا بچه می خواستی چی کار؟؟ گفت قسمته دیگه… شاکی شدم. گفتم قسمته؟ اون بچه های بیچاره چه گناهی کردن که تو این وضع باشن؟ ادامه داد.. نه حالا اون طوریم نیست. دو تاش بچه های خودمن. سه تاش هم بچه های برادرم بودن. مریض بود. من بزرگشون کردم. پرسیدم برادرت زنده ست الان؟ گفت نه دیگه هفت هشت سال پیش فوت کرد. پرسیدم زن برادرت چی شد حالا؟ گفت زنه من شد دیگه.. ! یه نگاهی بهش کردم. گفت خب زن با سه تا بچه چی کار کنه؟ غیرت ما کجا رفته؟
گفتم زن بردارت خیلی خوش شانس بوده که برادر شوهری مثل تو داشته. که بعد از شوهره خدا بیامرزش بازم بتونه دو تا بچه بیاره. مرد مثل تو کمه الان… افتخار کرد. گفت ما همه ی طایفمون همینطوریم. ولی از اینا گذشته دوست دارم یه زن دیگه هم بگیرم !! یکی که خیلی به خودش برسه…

رسیدیم صادقیه. دو هزار دادم. هزار داد

نوشته‌شده در Uncategorized | 4 دیدگاه

انتخواب هات

یه پیرمرد شصت هفتاد ساله بود. عرقِ روی سرش رو با یه لنگ پاک میکرد و با لهجه ی غلیظ ترکی میگفت ستارخان توحید ستارخان توحید. نشستم جلو. چند نفر دیگه هم سوار شدن. با دنده دو شروع به حرکت کرد. پراید بیچاره با ناله از جاش تکون خورد و راه افتاد. به کیلومتر شمارش دقت کردم. سیصد و نود و چهار هزار کیلومتر. واسه یه پراید یعنی مرگ. ماشین و راننده ش حسابی به هم میومدن. وسطای مسیر دو تا مسافره عقب پیاده شدن و منو راننده تنها شدیم. با همون لهجه ی ترکی و با یه جمله ی بی سرو ته پرسید همیشه خودت کچل میکنی خـــیلی خوشگل میشه؟ گفتم بله حاج آقا هوا گرمه. گفت خیلی خیلی گرمه هوا. پدره من درومده. حس کردم دنبال یه گوش میگرده حرف بزنه. چیزی که تو تاکسی های ما خیلی شایعه: من شصت و چهار سالمه. از هفت صبح تا ساعت سه با این ماشین کار میکنم. روزی سی سی و پنج تومن. هر یه روز در میون پونزده تومن بنزین میزنم. توخونه پنج تا نون خور دارم. پرسیدم خب چرا ساعت بیشتری کار نمیکنی؟ گفت نمیتونم. بدنم دیگه نمیکشه. نه سواد دارم نه حقوق دارم. من بمیرم راحت میشم از این زندگی.. یه پیرمرد فقیر و ترک و بی سواد. همین یه جمله کافیه تا تمام ابعاد وحشتناک خشونت طبقاتی و ملیتی و اجتماعی روی سر این مرد آوار بشه. از فرصت استفاده کردم پرسیدم حاج آقا حالا با این وضع رای میدی؟ گفت مجبوریم دیگه. فکر کردم اشتباه شنیده سوالمو. گفتم انتخابات رو میگم، رای میدی به کسی؟ گفت چاره ای نداریم که. رای میدیم. گفتم به کی؟ گفت ما که نمیشناسیم کسی رو. از یه آشنایی کسی می پرسیم ببینیم کی بهتره به همون رای میدیم! من که فقط یه لقمه نون از خدا می خوام. تا ببینیم خدا چی میخواد.

رسیدیم توحید. هزار دادم. دویست داد

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

میرا .

به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی. یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی. یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی.یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند.بخواهی قبولت داشته باشند.بخواهی شریکت باشند.مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی. با چاق ها با لاغر ها با پیرها با جوان ها…همه چیز را در سرت به هم می ریزند برای اینکه مشمئز شوی…برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی.برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد.و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهره مند خواهی شد و همچنین از لذت آنها…برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد و گله وار به دشت خواهی دوید.با دوستانت…با دوستان بی شمارت.و وقتی مردی را میبینید که تنها راه می رود کینه ای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهی آمد و با پای گروهیتان آنقدر بر صورت او خواهی زد تا دیگر خنده اش را نبینید چون او میخندیده است…تو تمام اینها را میدانی؟

_ میدانم.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

لوله

قرار شد من برای بابا بزرگم وقت بگیرم واسه عکس از معده. این یه قرار بین من و بابام بود. بابا گفت بیمارستان پیامبران ِ نمیدونم چی چی خوبه برای عکسِ معده. برو یه وقت بگیر واسه بابا شارون. دفترچه بیمه به دست رفتم بیمارستان. رفتم تو بخش ام آر آی یا به قول بابا بزرگم عکاس خونه ی بیمارستان !
صف وقت گرفتن از صف عکس برداری طولانی تر بود. حس میکردم آدما چقدر مریضن. مریضا هی هم بیشتر میشن. بیمارستان پیامبران به نسبت چیزی که من تو ذهنم بود تر و تمیز تر بود. شاید به خاطر اسمش بود که فکر میکردم باید یه جای داغون باشه ! باید اعتراف کنم که اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد کراوات کارمندای مردش بود که نمیدونم پیامبران چه ارتباطی با کراوات داشتن ! و به همون نسبت ظاهر داغون کارمندای زن با لباسایی به رنگ عن.
توی صف جلوم یه خانوم و آقای تقریبا مُسن بودن. میخاستن واسه خانومه وقت عکس بگیرن. گفت فرم پر کردید؟ مرده گفت فرم؟ نه ما چیزی پر نکردیم. خوده منشی یه فرم برداشت. نام و نام خانوادگی ؟ زنه جواب داد. سمبل مرتضوی هستم. میخواستم بپرم وسط بگم منم کارآمد هستم که نشد دیگه. پرسید تاحالا عمل جراحی داشتید؟ – آره. پونزده سال پیش دندونه عقلمو کشیدم. رو کرد به شوهرش.. مظفر دیگه عمل جراحی نداشتم که؟ چرا خانوم بیست و سه چهار سال پیش هم لوله هاتو بستی. – آره خانوم دکتر لوله هامو هم بستم. بیست و چهار سال پیش بود البته. منشی ادامه داد.. وزنتون چقدره؟ مرده گفت 85 کیلوئه. – من 85 کیلوئم؟؟ خیلی بی انصافی مظفر! خانوم بنویس 83 کیلو. این نمیدونه الکی میگه 85 کیلو. من 83 کیلوئم – باردار که نیستید؟ مرده قهقهه زد و گفت نه خانوم بیست وچهار سال پیش کلی خرج کردیم لوله هاشو بست.. باردار چیه؟؟؟
– این دارو هارو تهیه کنید روزه عکس برداری بیارید..

نفره بعدی.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

تی لی وی زی یون

تی لی وی زیون ِ خونه خرابه. یهو خودش روشن میشه. و جذاب ترین جای این اتفاق اینه که وقتی روشن میشه صداش تا آخر زیاده. و از اون هیجان انگیزتر اینه که یه دفعه ساعت 5 صبح این اتفاق میوفته. بدون اینکه توجه کنه که مثلن ما خوابیم. واقعا وحشتناکه. دیشب پشمای تمام اعضای خانواده با هم ریخت. تجریه ی یه اپیلاسیون خانوادگی. مامان گفت چی کار کنیم؟ به نظرت زنگ بزنیم به کارخونه؟ گفتم مامان جان کارخونه ی توشیبا تو ژاپنه! اگه میخای زنگ بزن به ژاپنی تعریف کن چی شده!! باید زنگ بزنیم به نمایندگی. بزا امروز حضرت فاطمه مرده. فردا تلفن میزنیم میگیم که چه شده. مامان میگه دکمه ی بلند شدن صدای تی لی وی زیون گیر کرده. بعد هی صداش زیاد میشه. از اونجایی که من آدمه خیلی فنی ای هستم این استدلال رو رد کردم و بقیه ی داستان رو به تعمیر کار توشیبا سپردم .
ایشالا صد و بیست سال زنده باشن.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بغله بقال

جلوی مارکت جای همیشگی پارک کردم. از ماشین پیاده شدم. تونستم خیلی خوب این کارو انجام بدم. از ماشین پیاده شدنو میگم. فکر کنم دمه خونه مارو باید تو گینس نوشت. چون دمه خونه ما تنها جاییه که من دیدم دو تا بقالی دیوار به دیوار هم باشن و این از ویژگی های منحصر به فرد دمه خونه ماست.
به نظرم این خودش یعنی انتهای امید به زندگانی که بیایی بغله یه بقالی دیگه یه بقالی دیگه بزنی! اون اولا فقط حاج آقا بود. بعد جواد اومد کنارش باز کرد. حاجی میگفت این مرتیکه دیوونه کیه داره بغل من بقالی میزنه؟ منم میگفتم حاج آقا مرتیکه دیوونس دیگه. ولی الان من همیشه از جواد خرید میکنم. نه که چون جواده. چون جوون تره باهاش راحت ترم. حاجی خیلی پیره. و پیر اخلاق. تنها چیزی که ازش میخرم ردبوله. چون هیشکی ازش ردبول نمیخره و ردبولاش همیشه به قیمت قدیمه. جواد گفت کسری بیا منم ردبول رو به قیمت حاجی بهت میدم. منم گفتم گوه نخور جواد تو نمیخاد ردبول رو به قیمت حاجی به من بدی. حاجی نمیدونه من بقیه چیزامو از جواد میخرم. و فکر میکنه من با ردبول زندم. من رو پسر جان صدا میکنه. همیشه ازم میپرسه تو چرا فقط ردبول میخوری پسر جان؟
ردبولای حاجی مثل خودش همیشه خاک داره. آدم حس میکنه تقلبیه. تازه جدیدا ردبول که میخرم کیسه هم نمیده میگه کیسه گرون شده تو هم که جوونی بگیر دستت ببر. منم میرم از جواد کیسه میگیرم که به رونق اقتصادی حاجی کمک کرده باشم. بعد از یه مدت همین چند وقت پیش جلوی بقیه ی بقالا این بقال پرید بغل اون بقال و اون بقال پرید بغل این بقال و الان دو تا بقال بغل همدیگه همدیگه رو تحمل میکنن.
دمه خونه ماس دیگه !

پ.ن:داشتم میگفتم ماشین رو پارک کردم پیاده شدم و اینا که بقیه اش رو بعدا تعریف میکنم. خیلی طولانی شد این.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

دوشواری های مقدس

77060_10151354231442246_892361587_n
چرا نمی‌ توانم بخندم؟ چرا نمی‌ توانم به صورت این مرد بخندم و به دست‌ هایش که از هر پلاسیده‌ یی پلاسیده‌ تر است؟ حتا به حرف‌ های این مرد هم که چقدر آشناست و لهجه‌اش که شبیه مردم معصوم خودِ من است. شبیه آنهایی که بار‌ها دیده‌ ام. در بازار دهاتی‌ ها، در میدان مال فروش‌ ها، بار فروش‌ ها، در محله‌ های جنوب شهر، در حاشیه‌ های پرت، در قلب فقیر تهرانِ بزرگ. من این مرد را بار‌ها دیده‌ ام. بار‌ها در مینی بوس‌ های لکنتی بین راهی کنارش نشسته‌ ام، بار‌ها در ساختمان‌ های نیمه کاره، در مزرعه‌ های خشک، در مغازه‌ های کوچک و تاریک پس کوچه‌ های شهر. من این مرد را بار‌ها دیده‌ ام، بار‌ها در آیینه این مرد را دیده‌ ام. با همین دست‌ ها، با همین انگشت‌ های ضمخت، با همین صورت اندوهگین یا همین اندوهی که صورتی دارد. و شما، شما بشردوستان تخمی روزگار من! تاجران بی‌ همه چیز اشک و ژست‌ های پوشالی! که شمع روشن می‌کنید برای کودکان ورزقان، برای کودکان شین آباد، برای کودکان مدرسه‌ ی «سندی هوک» آمریکای دور حتا و احساسات رقیقتان را فین می‌ کنید لای دستمال‌ های ابریشم و شمع بزرگ‌ ترین کاری است که می‌ کنید برای پایان رنج، رنجی که خود شمایید. که این فیلم را دیده‌ اید و خندیده‌ اید، هار هار خندیده‌ اید و بعد وقتی که اشک توی چشم‌ هایتان جمع شد از شدت خنده و دلتان به درد آمد با خودتان فکر کرده‌ اید به لباس‌ های فاخرتان، به موهای براقتان، به عطر گران قیمت هوش از سر برتان، به «لایف استایل» متفاوت بر ما مگوزیدتان و دانش بزرگتان در باب همه چیز. و گفته‌ یید: عجب… راستی چه گفته‌ اید؟ گفته‌ اید عجب خری؟ و خدا را شکر کرده‌ اید که او خیلی دور‌تر از شماست؟ خیلی خیلی دور‌تر از شما. و نفهمیده‌ اید تمام خشم چند لحظه‌ ای این مرد از ماموران شهرداری به تمام زندگی شما، به تمام زندگی من، به تمام همین جهان می‌ ارزد. «دوشواری‌ های» این مرد مقدس است، فقط شما نمی‌ فهمید.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

پای چلاق و دل عاشق

خانوم عبادی داشت لنگ لنگون از پله های ساختمون میرفت بالا و مثل همیشه غر میزد که کی این گلدونارو جابجا کرده نور بهشون نمیخوره و … گفتم خانوم عبادی عصبانیت نداره که. الان میزارمشون سره جاش. گفت دیدی اومدن ماهواره هامون و جمع کردن پدر سوخته ها ؟ ابراز بی اطلاعی کردم از موضوع. گفت باره سومه الان. گفتم خب دیش رو بزارید تو بالکن. گفت نــه. بالکن زشت میشه آقا عبادی دوست نداره. با صدای یواش ادامه داد: دیروز رفتم دو تا ال ان بی خریدم گذاشتم تو کیسه سیاه کسی نبینه یواشکی آوردم خونه. قبلا ال ان بی میخردیم شیش تومن بعد شد نه تومن الان خریدم شونزده تومن خاک تو سرشون کنن. ولی باید سریع بگم بیاد نصب کنه ماهواره رو آخه آقا عبادی بدون ماهواره نمیتونه اصن. چون داره آلزایمر میگیره دکتر گفته باید فیلمای قدیمی ببینه. منم خسته شدم انقد سی دی گلچین گذاشتم واسه آقا عبادی. دوس داره رقص ببینه قربونش برم. رقصای کاباره ای که قبلا جوون بوده تو کاباره ها میدیده. خندم گرفته بود ولی نذاشتم بفهمه.. گفتم خب چرا براشون زنده نمیرقصین؟ حسابی خوشش اومد. با یه نازی جواب داد.. اگه براش برقصم که کیــف میکنه آقا عبادی.. ولی من که پا ندارم برقصم. از بس که کلفتی کردم تو این خونه. اصن زن ایرانی یعنی کلفتی کردن. ولی آقا کسرا میدونم اگه من برقصم کیــــف میکنه آقا عبادی.. کیــــف..

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

ذهنم رفت بالا. سقوط کرد. پـُکید.

وقتی تو ترافیک نه اونقد سرعتم کمه که با دنده یک برم نه اونقد میتونم تند برم که بزنم دنده دو.. وقتی نه اونقد چایی ته لیوانم هست که یه قند دیگه بردارم نه دوست دارم چاییمو تلخ بخورم.. وقتی نه بابامو بیشتر از مامانم دوست دارم نه مامانمو بیشتر از بابام.. یا وقتی نه اونقد منطقی اَم که یه چیزو ببوسم بزارمش کنار نه اونقد احساسی که باهاش کنار بیام.. میخام دور همشون خط بکشم.
دیگه نه قولوب آخر چاییمو بخورم.. نه سعی کنم بین مامان بابام قضاوت کنم.. نه چیزیو وارد زندگیم کنم که بخواد احساس و منطقم رو با هم درگیر کنه..
ترجیح میدم بپـُکم. از تو بپـُکم و خودم بفهمم. تا اینکه از وسط دو نصف بشم و همه بفهمن

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

آردی قرمز

چند وقت پیش یه دختر بیست و دو سه ساله با یه ظاهر خیلی ساده اومد تو فروشگاه. خسته به نظر میرسید. یه چادر مشکی داشت که افتاده بود رو شونه هاش. مشخص بود هیچ مـیلی به سر کردن چادر نداره. وارد که شد یه نگاهی به توی فروشگاه کرد. پرسید مسئول این فروشگاه شمایید؟ گفتم در خدمتم.. گفت بابام یه مشکلی براش پیش اومده بود. اومد این دادسرای اینجا. ولی بازداشت شد. الان این ماشینش جلوی فروشگاه شما خیلی بد جایی پارک شده. منم رانندگی بلد نیستم، میشه جا به جاش کنین برام؟ یه پژو آردی قرمز خیلی خوش رنگ. توی ماشین خیلی کثیف و شلوغ بود. مشخص بود صاحبش انقد بدبختی داره که کثیف بودن ماشینش دیگه براش مسئله نیست. خیلی بد استارت خورد. یه جای پارک خالی شد. دختره دویید اونور خیابون وایساد. ماشین به سختی حرکت کرد. پیاده که شدم گفت ببخشید ماشین خیلی فرسوده شده .. گفتم نه بابا خوبه. حالا کی پدرت آزاد میشه؟
– نمیدونم. با یه لبخنده مصنوعی گفت چیزه خاصی نیست مشکل پولی داره یکم. احساس کردم نباید سوال میکردم ازش که مجبور شه اینطوری بهم توضیح بده. با همون حالت ادامه داد.. باید دنبال یه سند باشم براش که شاید فردا آزاد شه.
الان بیشتر از دو هفته از اون ماجرا میگذره و من هر روز آردی قرمز رو اونور خیابون میبینم که داره خاک میخوره. دختره هم هر چند روز یه بار زنگ میزنه فروشگاه میپرسه ببخشید آقا اون ماشین قرمزه هنوز سره جاشه؟ ماشین قرمزی که معلومه حال و هوای کسایی که ازش استفاده میکنن اصلا به شادیه رنگش نیست..

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

November Rain

امروز سومین روزیه که موتور خونه ی ساختمونمون خرابه و خونمون یخ کرده. شبا خیلی سرد تر میشه و من با کاور و جوراب و پتو میخوابم. من به روی خودم نیووردم که موتورخونه خرابه چون همه ی ساختمون پیرمرد و پیرزنن و مطمئنن اونا از من بیشتر سردشونه و خودشون پیگیر شدن. تنها وسیله ی گرمایشی اتاقم جینیِ که میتونم بندازمش زیر پتو و گرمم شه یکم. تو کتاب خودندم سگا همیشه بدنشون از آدما گرم تره. – الان میخاستم بگم منم کتاب میخونم – . البته دیروز که داشتم خودمو کچل میکردم اونم کچل کردم، و تو کتاب به سگای کچل اشاره ای نکرده بود. وقتی کچل میشه معمولا چند روز اول سردشه تا ترموستات بدنش نتظیم شه. مامان همیشه گرمش بود تو خونه و الان میگه هوا خیلی خوب شده و کاش همیشه اینطوری بمونه. دروغ میگه چون من دیدم تو اتاقش نشسته بود جاکت تنش بود.
فعلا همه تو خونمون درگیر نتطیم دمای بدنشون با محیط اطرافن و اون جوری که بوش میاد این داستان فعلن ادامه داره

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

تا سه میشمورم سوراخاتونو باز کنید

گرفته شدن سوراخ ماشین ظرفشویی باعث شده که مامانم از من بخواد ظرفامو خودم بشورم. میگه هر کی غذاش تموم شد پاشه همون موقع ظرفه خودشو بشوره. یعنی قانون از این مسخره تر میشه اصن؟ این شرکت ماشین ظرفشویی هم که کلا تلفن رو جواب نمیده. انگار نه انگار که ما اینجا آدمیم و ظرفامون هر روز کثیف میشه. به قول یاشار ظرفا که خودشون تمیز نمیشن که. تصمیم گرفتم بخاطر حل این بحرانی که تو خونمون ایجاد شده پاشم برم شرکت ماشین ظرفشویی. یه دونه از این منشی های کلیشه ای نشسته بود پشت میز. – سلام. در خدمتم. – سلام. ببخشید ما یه ماشین ظرفشویی داریم سوراخش گرفته. یه وضعیه اصن. – سوراخه چیش؟ – مگه چند تا سوراخ داره؟ یه دونه سوراخ همون پایینه دیگه. – نه جناب. یه دونه سوراخ واسه ورودی داره یه دونه واسه خروجی آبه ش. – آها. همون سوراخه آبه ش گرفته. اگه لطف کنین بازش کنین ممنون میشم ازتون – آقای محترم من که نمی تونم از اینجا سوراخ ماشین ظرفشویی شوما رو باز کنم. یه نفر میفرستم حضوری باز کنه. – بله. لطف میکنین.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

my dog luvs peste more than my sister

تازه فهمیدم پسته هایی که از کاسه ی رو میزم کم میشه رو دریا نمیخوره.
جینی میخوره .. !

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

کاش همه زندگی سگی میکردن..

سگا موجودات خیلی با شخصیتین. یازده ساله که هر روز از بیرون میام خونه و جینی از اومدنم کلی ذوق میکنه. الانم همون جوری خوشحال میشه که یازده سال پیش میشد. هیچ چیزه دیگه ای هم روش تاثیر نمیذاره. تا حالا هیچ کس جز جینی انقد صادقانه منو تحویل نگرفته بود. براش مهم نیست من چه لباسی پوشیدم. خوش تیپم یا نه. قیافم چه شکلیه. بوی خوب میدم یا بد. عصبانیم یا خوشحال. تحویلش میگیرم یا نه. اون منو دوس داره پس دم تکون میده.. دم تکون میده. پس هست. هیچ چیزه دیگه ای هم تو دلش نیست.
صادقانه ترین رفتار ممکن از یه موجودی که آدم نیست. ولی خیلی آدمه. خیلــی..

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

من و بابام .vs مامانم

دیشب واسه چندمین بار پای لپ تاپ خوابم برد و این اصلا خوب نیست. قطعا به خاطر خستگی ناشی از کار زیاده. مامان دو روز پیش بعد از چهل روز از مسافرت برگشته و من فقط چند ساعت دیدمش. خونه رو هوا بود همه چیش. ماشین ظرف شویی خراب شده. آشغال گیر کرده تو سوراخش. جینی هم کثیف شده و حموم نبردمش. اینی که خودم میرم حموم خودش خیلیه. آبه ماهی ها عوض نشده. گلدونا خراب شدن. روزی 12 ساعت کار و 1 ساعت ورزش. تهش هیچی نمیمونه دیگه. دست دریا هم که شکسته بود. مامانم داره خونه رو تمیز میکنه و زیر لب غر میزنه. تو عین باباتی. همش کار کار کار. مگه چند سالته تو. بعدشم میای خونه همه ش تو اتاقتی. سکوت میکنم. میرم تو بالکن که نشنوم حرفاشو. چون جوابی ندارم بدم. اینکه بابام زیاد کار میکنه شکی توش نیست. ولی دلیل نمیشه که من کار نکنم. من سی سال از بابام کوچیک ترم تازه. سعی کردم آدم بی تفاوتی نباشم نسبت به اطرافم ولی شرایط همینه فعلن. یه واقعیته که نتونستم حفظ تعادل کنم و این موضوع اذیتم میکنه. و اینجور که بوش میاد این وضعیت فعلن ادامه داره.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

کشک قاتوق – باقاله بادمجون

دیالوگ امشب.
من – دیگه چه خبر ؟
یاشار – خبرارو همرو دادم. تموم.
من – خوب اینارو ول کن. شام چی خوردی امشب؟
یاشار – ممممــ.. (در حال خاروندن کله ش)
من – عمرا اگه یادت بیاد
یاشار – آها.. از این بادمجونایی که سرخ میکنن . اسمش چی بود؟
من – کدو.
یاشار – نه احمق کدو که واسه خودش یه چیزه جداس. بادمجونی که با تخم مرغ قاتی میکنن.. ؟
من – آهاااا.. باقالا قاتوق
یاشار – آره همون.
(چند لحظه سکوت)
یاشار- ولی توش باقالی نداشتا !! ؟؟؟
من – کشک بادمجون نبود؟؟
یاشار – آره خودشه. شام کشک بادمجون خوردم.
من – اتفاقا منم شام کشک بادمجون خوردم.
یاشار – :|

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

من خر شما همه خوب

تصمیم گرفتم یکمی خودمو تحویل بگیرم و به اصرار پدر گرامی بروم و یک شلوار واسه خودم بخرم. از نظر پدر گرامی همه لباس های من روی هم رفته دو زار هم نمی ارزن و به چشم دستمال کف زمین به اونا نگا میکنه. حالم از لباس فروشیا و بوتیکا به هم میخوره. و همچنین از فروشنده هاشون که همون لباسارو میپوشن. یه شلوار انتخاب کردم: – سایز 32 میخام اگه دارین؟ – 28 داریم ولی به تن شما میخوره. رفتم تو اتاق پرو. تو اتاق پرو که میرم نور از بالا که میزنه بهم احساس خوشتیپی میکنم. شلوارو پوشیدم. خیلی سخت اومد بالا. دکمه رو که بستم دل و رودم داشت میزد بیرون. در اتاق پرو رو باز کردم. پسره گفت به به.. انگار خیاط واسه تن خودت دوخته !! اگه خم میشدم مطمئنن از خشتک تا زانوم جر میخورد. یعنی تو روحه اون خیاطی که این شلوار رو واسه من دوخته باشه. نمی دونم چه فکری راجع به من کرده بود. با درصد تقریب بالایی فکر میکنم که من رو خر فرض کرده بود و جالب اینجاس که من هم میدونستم که دارم خر فرض میشم وانگار نه انگار. در طول روز ما چندین بار خر فرض میشیم و هیچی هم نمیگیم. خر فرض شدن و خر کردن و به روی همدیگه نیاوردن خیلی عادت معمولیه که همه دارن و ظاهرا هیچکس با این داستان مشکلی نداره.
به نظرم ما ترجیه میدیم خر فرض شیم و احساس خوبی داشته باشیم تا اینکه واقعیت و قبول کنیم و ناراضی باشیم.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بیا نازم کن

اسمشو میشه گذاشت اِفه. یا مثلن خود نمایی. همیشه به کسایی که خود نمایی کردن یه جوره دیگه نگاه شده. ولی اگه طور دیگه به این خودنمایی نگاه کنیم میشه بهش گفت نیاز. نیاز به نوازش. یه نیاز طبیعی. مثه همه نیازایی که همه دارن و چندش آور نیست. آدما وقتی بچه ن خود به خود نوازش بزرگ ترارو جذب میکنن. ولی بعدش که بزرگتر میشن و دیگه از محبت الکی خبری نیست سعی میکنن نوازش اطرافیان رواسه خودشون جمع کنن. هر کی یه جور. یکی درس میخونه. یکی مدرک میگیره. یکی جایگاه پیدا میکنه تو زندگیش. یکی از چیزایی که بلده استفاده میکنه. عکس میگیره. مینیویسه. نقاشی میکشه. یکی به خودش میرسه. یکی کچل میکنه. هر کی یه مدله.

تا اینجاش همه چیز خوب و قشنگه.. ولی وقتی از نیاز آدما به نوازش سواستفاده میشه همه چی به لجن کشیده میشه. بالاخره هر آدمی از یه جایی میشکنه. وقتی از کمبودات با خبرن، دست میزارن روش. بعدشم از همون نقطه لهت میشی. این داستانا خیلی زیاده و اوضاع هم به همین بیریختیه که میبینید. هـــیچ ربطی هم به قوی و ضعیف بودن آدما نداره. آدم آدمه. احساس احساس.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

همه چیز گرون شده. پلاستیک ارزون

بابام با عموهام میشینن بحث های سیاسی میکنن. عموی واقعی ندارم ولی تا دلتون بخواد ازین عمو پلاستیکی دارم. عمو پلاستیکی ها میشینن با هم بحث های پلاستیکی میکنن. حس میکنم دسته خودشون نیس دیگه . خب صددرصد گذشتشون تاثیر میذاره ولی من به این میگم مریضی. مثه من که عین مریضا میام اینجا به همه عالم و آدم غر میزنم و بقیه هم انگار نه انگار که نه انگار که نه انگار.
بابا ها همیشه از برابری جنسیتی و دفاع از حقوق زنان حرف میزنن. این حرفارو دقیقا همون موقع میزنن که زنای پلاستیکی شون دارن تو آشپزخونه ظرف میشورن. برابری ها هم واقعی نیست. شعاره. پلاستیکیه. حرفه. الان که فک میکنم فقط هنرمندا نیستن که ژستای پوک میگیرن. کلا تو مملکت ما هر جایی که یه ردی از روشنفکری باشه پر میشه از شعار. از قدیم بوده. ولی هر چی که میگذره هم زیاد تر میشه، هم پلاستیکی تر.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

روغ عَن کله پاچه – اپیزود دوم

دو تا کچل وقتی با هم متحد میشن یه جوره خاصی میشن که دو تا مودار هیچ وقت نمیشن. مو دارا به هم حس ندارن اصن چون یه چیزی دارن که همشون همیشه داشتن. ولی کچلا یه چیزی رو که قبلا داشتن الان دیگه ندارن.
کلا آدما با نداشته های مشترکشون خیلی بیشتر بهم نزدیک میشن تا داشته های غیر مشترک.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

نون پنیر خیار گوجه

رفتم تو یکی از این میوه تره بارا. یه دوری زدم خیار پیدا کردم. یه کارگر ساده با لباس فرم گل گرفته و یه کیسه آماده وایستاده بود گفت چند کیلو؟ گفتم 3 تا دونه میخام. 3 تا انداخت تو کیسه. یکم بد نگام کرد. رفتم یه دوره دیگه زدم دنباله گوجه فرنگی. فهمیدم گوجه همون بغل دسته خیار بود. گفت حتما گوجه هم 3 تا ؟؟؟ گفتم آره. گفت حیف کیسه !! میخاستم صبونه نون و پنیر و خیار گوجه بخورم. روم نمیشد بگم 1 دونه گوجه و 1 دونه خیار میخام! رفتم ته صف وایسادم واسه حساب کردن. هر کی حداقل چند کیلو میوه داشت دستش. پیره مرده 2 تا صندوق انگور خریده بود که نصفش له بود. اصن نمیتونست تکونش بده. همه پیر بودن تو صف جز من. جلوتری ها خیلی پیر تر بودن. صف منو یاده این عکسای مراحل تکامل بشر مینداخت. جلوم یه پیره زن بود. سعی کردم با کج کردن کلم صورتشو ببینم. یه دفعه خودش برگشت. دید تو کیسم 3 تا گوجه و خیاره. گفت میخای بری جلو برو. رفتم جلوتر رسیدم به پیره مردی که انگور داشت. اونم گفت برو جلو اگه خریدت کمه. رفتم. یه نفر دیگه جلوم مونده بود که دیگه خوده صندوق داره گفت بده اون کیستو. وزن کرد. هزار دادم. هفتصد داد.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

مِ گا پیکسل

داشتم فکر میکردم که من کلن هیچگونه وسیله ی تصویر برداری ندارم. یعنی هــــــــیچیا. دوربین که ندارم. گوشیمم که گوشی نیست. ازین چراغ قوه هاست که سیم کارتم میخوره. یه دوربین لومیکسه لونیکسه چیچیه پاناسونیک تو خونمون داریم که بابام واسه خواهرم کادو خریده. بابا هم بدتر از من هیچی نمیدونه از دوربین. تنها دلیل بابام واسه انتخاب این دوربین رنگ صورتیش بوده. فکر کنم رنگ آخرین معیاری باشه که توانتخاب یه دوربین میتونه مهم باشه. ولی واسه خانواده ی ما اولیشه. من تنها یک بار با این دوربین عکس گرفتم که اون هم لحظه ی سال تحویل پارسال بود که کانون سرد خانواده ی ما همه خوشتیپ کردند منم زیر شلواری جدیدمو پوشیدمو کلی عطر و ادکلن زدم به خودم و از کانون سرد خانوادمون با اون خنده های مصنوعی عکس گرفتم. که بعدا عکسم مورد انتفاد بسیار قرار گرفت که خاک تو سرت یه عکس گرفتی اونم تار شده. الان هر کیو بچلونی یه دوربین ازش میوفته بیرون. بگزیرم از اونایی که در راه بهبود عکساشون تلاش بسیار میکنن ولی بیشتر از خیلی درصد ازکسایی که دوربین دارن یا ازش استفاده نمیکنن یا در مهمانی ها عکس دسته جمعی بیست و پنج مگا پیکسلی میگیرن. این کمپانی کنون و اون یکی که اسمش یادم نیست تو خوابشون هم نمیدیدن که بتونن انقد دوربین به ایرانیا بفروشن. فک کنم پشمای مدیراشون همش یه جا ریخت راحت شدن رفت.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

my dog is made in china

دندونای سگم یکی یکی داره میریزه. اون 11 سالشه و من از بچگی دارمش. خودمم نمیدونستم سگا هم پیر میشن دندوناشون میریزه. عذاب وجدانی ندارم چون دست من که نیست ریختن دندوناش. وقتی یادم میره بهش آب بدم خودش ظرفه آبشو میاره برام. با نگاهش حرف میزنه. میگه خودم نمیتونم شیر آب رو باز کنم وگرنه منت تو کچلو نمیکشیدم. سگه بی دندون خیلی مسخره س به نظرم، منم ناراحتم براش. چون حتی نمیتونه مثه قبلنا خرچ خرچ کنان خیار بخوره و مامانم قربون صدقش بره. مامانم براش خیلی ناراحته. بعضی وقتا که دندوناش میوفته مامانم گریه میکنه ولی من نه. آخه مامان اشکش دمه مشکشه ولی من نه. مامان جینی رو خیلی دوست داره. شاید اندازه من دوسش نداشته باشه ولی مطمئنم کمتر هم نیست.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

تخلیه چاه

اوضاع وقف مراد نیست و این ناراحتم میکنه. یه سری چیزا دسته خوده آدمه. سعی میکنی درستشون کنی اگه شد یا نشد بالاخره دسته خودته. ولی من نگرانه اون بخش داستانم که تغییر دادنش دسته خوده آدم نیست. همین طور که به احتمال زیاد ناراحتی من واسه شما مهم نیست ناراحتی شما هم برای بقیه مهم نیست. آدما واسه نزدیک شدن به آرامش گم مورد انتظارشون تو زندگی به هر دری میزنن. یکی عکس میگیره. یکی مینیویسه. یکی میشینه حرف میزنه. یکی زن میگیره. یکی مهاجرت میکنه. در نهایت تو مسیر عملی شدن هر کدوم از اینا همدیگه رو له میکنن. دوست ندارم هر چیزیو ببرم زیره سوال. ولی یه واقعیتیه که رابطه ها بو گه میده. یا بو شاش. زیاد فرق نداره. جایی که یه چیزی بو بده بقیه چیزا هم بو میگیره.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

تهران – سال 2012 میلادی

دختره نگهبانمون شده رتبه 127 ریاضی. به بابام گفته اگه میشه با بابام حرف بزن اجازه بده برم دانشگاه .. !

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

شششششـ ….

چندی پیش منزل دوستی بودیم. داشتند از ادب و تربیت سگه شون برامون میگفتند که چقدر این موجود مودب و با فهم و شعور محسوب میشن. ما هم سعی میکردیم با تکان تکان دادنه کله ی کچلمان و اوهوم اوهوم گفتن صحبت ایشون رو تایید بنماییم. محو وجنات سگ بودیم که یه صدایی آبکی بحث داغمون رو قطع کرد. بله درست حدس زدید. سگ عزیز لنگ رو هوا گرفته و چنان پر فشار میشاشیدند به درو دیوار که اصن یه وضعیا. یعنی یه وضعیـــا… خلاصه که هیچ وقت از چیزی که کنترلش دسته خودتون نیست تعریف نکنید .

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

عنوان نداره.

تو بانک منتظر خونده شدنه شمارم بودم. جا واسه نشستن نبود. تکیه داده بودم به یکی از گشیه ها .یه خانومه خیلی ساده اومد از پشت صدام زد. – میشه این فرم رو برام پر کنی؟ صحبت که کرد از شهرستانی یا روستایی بودنش مطمئن شدم. شروع کردم پر کردن فرم رو. گفتم شماره ملی تونو میشه بدید؟ دست کرد تو کیفش و از تو یه کیسه که پولم توش بود کارت ملی شو داد بهم.
زهرا زرین بخش. متولد 1359. فامیلیش اصلا به ظاهرش نمیخورد. تو فرم یه جا نوشته بود نام بیمار.. ؟ گفت بیتا. بیتا علی پور. از پشت چادر مامانش سرشو آورد جلو. مو نداشت. ابرو نداشت.رنگ مثه گچ. فک کنم دختر بچه از حالت نگام فهمید که چقدر جا خوردم. مامانه ادامه داد: سرطان خون داره. اومدیم از شهرستان واسه بیمارستان. بیمه هم که هیچی اصلن. پول نمیده میگه تاریخ دفترچه بیمه تموم شده.. گفتم خب بدون دفترچه که پول نمیدن بهتون. بیتا پرید وسط با یه لبخند گفت بابام گفته میدن پول.
مامانه یه دست کشید رو سره دخترش. بغض داشت. گفت همه موهاش ریخته. واسه داروهاشه..
به دختره گفتم ببین منم مو ندارم. خیلیم خوبه. گفت تو پسری ولی من دخترم.. گفتم عوضش تو بعدا همه موهات در میاد ولی واسه من که دیگه در نمیاد.
بغضه مامانش ترکید..

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

آرژانتین vs. فلسطین

پشت چراغ قرمزه 180 ثانیه ایه میدون آرژانتین بودم. این میدون آرژانتین از مزخرف ترین انواع میدون تو تهرانه. اصن میدون که چه عرض کنم بیشتر شبیه یه زمین فوتباله که هفت هشت تا خیابون بهش ختم میشه. این راهنمایی و رانندگیه بدبخت هم هیچ جوره نمیتونه چراغ قرمزای این میدونو تنظیم کنه. بالاخره یه جا یا ماشینا میخورن بهم یا ماشینا و عابرها میخورن بهم یا عابرا و عابرا میخورن بهم که این آخری از خطرناک ترین انواع خوردن بهم تو ایران محسوب میشه. سازمان زیبا سازی میادین شهری زحمت کشیده و بیلبورد گنده ی اونوره میدون رو اختصاص دادن به عکس پرسنلی آغا که تو اون 180 ثانیه حوصله ملت سر نره و هی بوق نزنن واسه پلیس بدبخت که چراغو سبز کنه. انصافا هم جواب داده ها. زیره عکسه مبارک هم نوشته سال تولید ملی سرمایه ملی. تولیده ملیه عن است؟ سرمایه ی ملی عن است؟ سال تولید ملی مواجه شده با بدبخت تر شدنه تولید کننده های بدبخت ایران . من جای آغا بودما اولا که هیچ وقت نمیزاشتم بهم بگن آغا. مگه کسرا چشه؟ بدشم اسم امسال رو میذاشتم سال مهربونیه مردم با همدیگه. سال همدردی مردم با هم دیگه. سال مرگ تدریجی جَـوونا. میذاشتم سال رشد و شکوفایی دولت و بدبخت شدن ملت. آره. همین آخری رو میزاشتم. در ضمن میگفتم عکسمو از میدون آرژانتین وردارن بزارن میدون فلسطین. فلسطین بیشتر به مدل من می خوره تا آرژانتین !

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

روغ عَن کله پاچه

امروز تو یه کافه ی بسیار مزخرف و کلیشه ای نشسته بودم و چار تا دو ختر پسره کلیشه ای تر اومدن نشستن میز بغلی. بگزیم از اینکه دو تا پسرا شیر موز سفارش دادن و دو تا دوختر به شیر موزه دوس پسرشون میخندیدن. بیچاره موز. اعضای این میز چنان به من نگا میکردن که انگار تا حالا کچل ندیدن تو این شهر. لازم به ذکر است که من کسرا کارآمد از تهران مفتخرم که تنها کچله اون کافه بودم ولی خوب دلیل نمیشه که به من نگا کنن و دره گوشه هم پچ پچ کنن. منم سعی کردم نشون بدم که به چیزمم نیست و تا حد قابله توجهی هم موفق بودم. ولی واقعیت این بود که به چیزمم بود. کاش یه کچله دیگه هم تو کافه بود. دو تا کچل قاطیه کلی مو دار مثه دو تا فولکس قورباغه ای بین یه عالمه ماشینه مدل بالاس. قوانین رانندگی واسه بنزها و فولکس قورباغه ای ها باید یکسان باشه ولی تو شهره ما بنزها مقدم ترند.. !

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه